تبليغاتX
مرهمی بر عشق و تنهايي

مرهمی بر عشق و تنهايي
اگر در عشق شكست خوردي ، درمان تو …


 

به من ياد داده اند زياد بخواهم و البته نمي دانم « كم» چه است و قدر « زياد» كدام است.

من ميخواهم هر چه ياد گرفته بودم را از خاطر ببرم. ميخواهم بدانند هيچ چيز نمي دانم و ميخواهم مسير راه را تو نشانم دهي، هر چه آمده ام، نيامده ام و هر چه بالا رفتم، به زير آمدن بوده.

من ميخواهم بخواهم و ميخواهم قدر خواستنم را تو نشانه كني. تو هر چه مي داني علامت بزن، اما بدان من، همين مني كه نمي داند قدر خواستنش بايد چه قدر باشد، مشتاق و محتيج است.

وقتي داري من را نگاه مي كني، اندازه شوقم را در برق چشمهايي كه سويش كم شده است،ببين و قدر خواستنم را با پلك ات، نشانه بگذار.من دعا ميكنم.همه كاري كه ميتوانم بكنم، اين است.

دعا، همه درخشش من است و قدر خواستنم،همين اندازه برق چشمهايم.

 

                                        --- تو ---

 

+ نوشته شده در 7:58 PM توسط شراره |


 

امشب ميخواهم شاعر شوم، بزرگترين شاعر.

دوست دارم همه كلمات در خدمت دوست داشتن من باشند.

دوست دارم يك شعر بگويم، هزار شعر بزايد. با رديف « تو». با قافيه « تو» و با مضمون نازنين « تو».

با تكه اي چوب ميخواهم قابي بسازم.

روي اجزايش، با وسيله هاي نجاري، حك كنم « تو» و فردا وقتي كه از خواب برميخيزم، ببينم چارچوب اش شده است گرداگرد يك بنفشه همه شكوفه و ريشه كرده است در زمين و زمين، سراسر شده پر از چلچراغ و باغ.

آن وقت در گلبرگ هر گل، نوشته باشد « تو» و دم كرده گلهاي پر از عطر « تو» بشود شفاي هر نارسايي بي دوا.

                 

                                                                                 --- تو ---

+ نوشته شده در 7:50 PM توسط شراره |


وقتي مرواريد طلايي خورشيد از پشت كوه بيرون مي آيد
وبا صورتي بشاش سلام ميكند،
وقتي كبوترها به پنجره ميكوبند و پيام سپيده را مي آورند، 
وقتي گلهاي ياس باغچه باز مي شوند
و با عطرشان خانه را پر مي كنند،
وقتي شاپرك ها با بال هاي رنگين شان
روي شقايق ها ، ياسمن ها و اطلس ها مي نشينند
و مادر جا نمازش را پهن ميكند
وبا چادر سفيد گلدار رو به سپيده و نور مي ايستد،
مي فهمم "طلوع عشق" ديدني ترين چشم انداز تمام دنياست....

***

+ نوشته شده در 11:32 AM توسط شراره |


********

نيايد روزی که با آسمان بيگانه شويم


و فرياد سر دهيم :

پشيمانم که ستاره هايت را شمردم تا به صبح.

 

+ نوشته شده در 12:37 PM توسط شراره |


خدايا توتنها می دانی که چه مي خواهم بگويم و نمی توانم و تنها تو می توانی با بودنت به من قدرت و يارايي بدهی که اگربتوانم انجام دهم آنچه را همت برای انجامش مشکل است ونه خودش (نوعی به سرانجام رساندن آنچه مشکل به نظرمی رسد.)

صدای نزديك شدن گامهای سنـــــگ زمان برشيشه عمرمان است که بيهوده نفس كشيدن را درنظرها زشت مي گرداند و چه زيبا می فهماند که اگر دو روزمان يكي باشد متضرر شده ايم . زمان هم مفسر خوبی است وهم مدبر خوبی البته اين مسله زياد به کام ماخوش نمی آيد تلخ ترين شيريني ها همان بيهودگی است بيهوده زيستن و بيهوده بودن و بهتـر بگويم بودن اما نبودن و شيرين ترين تلخي هاست دست وپنجه نرم کردن با سوالی که ذهنت را چنـــان مشغول کرده که از روزمرگی بازت می دارد.

تنها کسی که سخن می گويد بدون آنکه زبان در کام بچرخاند تو هستي با آنچه از اشــــــاراتت ميبيند و می رود بدون اينكه بفهمد چگونه گذشت و يا شايد ما نمی فهميم که چه شد.

+ نوشته شده در 12:18 PM توسط شراره |


آسمانم ستاره مي خواست كه تو آمدی .

 ابر حسود اما چشم ديدن خوشحالي ام را نداشت . آسمانم ابری شد . باريد و باريد و من به انتظار ديدن دوباره ات قطره های باران را يكي يكي مي شمردم.

 اما تو ديگر پشت ابر ها نبودی وقتی كه تمام شدند. در آسمان بزرگ من جای يك ستاره خالی شد. كاش از خورشيد فرار نمی كردی تا روشنتر به دنبالت می گشتم.

 كاش هرگز آسمانم ستاره نمي خواست. كاش ابر ها كمي مهربانتر بودند تا تو را گم نمی كردم اي كاش ميدانستي شبها .... تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق مي كنم تا يادم نرود خانه را در چشم های تو پيدا كردم پلكهايت را به هم نزن خانه ام خراب مي شود.

+ نوشته شده در 5:0 AM توسط شراره |


 

از همه جا گسسته ام ، بال و پري شكسته ام

هواي عشق آتشين را ز چشم تو خريده ام

 

ببين پر از شعر و غزل از ره تو گرفته ام

واژه ي درد و غصه را ز جان و دل خريده ام

 

عزيز ناتمام عشق نظر به اين غزل بكن

كه واژه هاي عاشقي براي تو سروده ام

 

من كه پرم ز واژه هاي ناتمام

غزل غزل ترانه ام براي ناتمام توست

 

 

(( عشق ناتمام را تقديم ميكنم به فرشته ي مهربونم ، خدا هميشه هم يارت باشد.))

تويي زيباترين واژه ي عشق

+ نوشته شده در 2:34 PM توسط شراره |


           و اعتراف قشنگ است اگر چه با تاخير

                پرنده بودم اما پرنده اي دلگير

پرنده بودم اما هواي باغ زمين

از آسمان بلند كشيده بود به زير

                                                                   پرنده بودم اما پرنده اي بي پر

                                                                   پرنده بودم آري ولي عليل و اسير

         چقدر منتظرت بودم اي چراغ مراد

       كه خط گمشده ام را بياوري به مسير

و آمدي و مرا زين خرابه پر دادي

به سمت باز افقهاي روشن تقدير

                                                       ميان اين من حال و تو اي من پيشين

                                                       تفاوتي است اساسي ، قبول كن و بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود ، گذشت

ترا نديده گرفتم ، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگي وقوف يافته ام

مرا مجاب نمي كرد عشق هاي حقير

پرنده ام اينك يك پرنده آزاد

پرنده ام آري يك پرنده

 

 

+ نوشته شده در 8:56 AM توسط شراره |