مرهمی بر عشق و تنهايي
آرزوی فردا
براي عشق تمنا کن ولي خار نشو. براي عشق قبول کن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه کن ولي به کسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون کسي رو نگير. براي عشق وصال کن ولي فرار نکن. براي عشق زندگي کن ولي عاشقانه زندگي کن. براي عشق بمير ولي کسي رو نکش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش. و براي عشق آرزوي خوشبختي نما؛ شايد گاهي متعلق به ديگري باشد... از تاریکی این راه ، از طولانی بودنش خسته شده ام... از صدای خنده ی همسایه ها ، از صدای کوچه كناري...! همچون شراره ای از آتش بر روی تن سردم است دلم گرفته از نگاه کردن به دیوارهای گلی از نگاه کردن به دیوارهای بلند برای جستجوی یک سقف، از طوفانهای شنی ... از ابرهای تیره بالای سرم که از نفرت،حتی از باریدن هم شرم دارد از صدای غرش آسمان خسته شده ام... طاقت راه رفتن هم ندارم... هر قدم که بر میدارم خاری،قامت خشکیده ام را بلند میکند ! سوزش ترکهای کف پاهایم تا عمق وجودم را به درد وا میدارد بی تابم... بی قرارم... بازنده ام ساده بگویم: میان راه مانده ام خسته شده ام از خنده های شیرینی که زیر لب از تلخی به خود میپیچد از آسمان دلگیرم، از آبرنگ آبی و سیاهش، نمیدانم، هیچ نمیدانم شاید آسمان و زمین دست در گریبان هم برده اند...تا کدامین به حالم گریه کنند...! ولی من، همچو گلدانی شکسته در کنار ریل زندگی منتظر میمانم! منتظر خوشبختی" می مانم" ؛ چشم به راه جاده می مانم...!
زندگی آخــــــــــر سر آيد، بندگی در کار نيست
اگر حبيب مني مرا كمك كن كه از تو جدا شوم! اگر كه طبيب مني مرا كمك كن كه از تو شفا يابم! حالا كه مشتاق توام به من بياموز كه در اشتياق تو نباشم به من بياموز كه اشك چگونه در چشم ميميرد و عشق بر باد ميرود؟ زيرا كه گذشته ي تو در من جاري است . " راه به من مي گويد :" بيا و روزگار را در من سپري كن ، زيرا كه من آينده ي توام . " ولي من به راه و خانه مي گويم : " من نه گذشته اي دارم و نه آينده اي . اگر اينجا بايستم ، اين رفتن در ماندن من است ، و اگر بروم اين ماندن در رفتن است . تنها عشق و مرگ هستند كه همه چيز را تغيير مي دهند . موهبت های فراوانی را به من بخشیده ای و از خطا های بسیارم گذشتی پس : متبرکم کن تا بیاموزم : ببخشم ؛ در گذرم و قلبم هیچ نفرتی را در خود نگه ندارد...
به من ياد داده اند زياد بخواهم و البته نمي دانم « كم» چه است و قدر « زياد» كدام است. من ميخواهم هر چه ياد گرفته بودم را از خاطر ببرم. ميخواهم بدانند هيچ چيز نمي دانم و ميخواهم مسير راه را تو نشانم دهي، هر چه آمده ام، نيامده ام و هر چه بالا رفتم، به زير آمدن بوده. من ميخواهم بخواهم و ميخواهم قدر خواستنم را تو نشانه كني. تو هر چه مي داني علامت بزن، اما بدان من، همين مني كه نمي داند قدر خواستنش بايد چه قدر باشد، مشتاق و محتيج است. وقتي داري من را نگاه مي كني، اندازه شوقم را در برق چشمهايي كه سويش كم شده است،ببين و قدر خواستنم را با پلك ات، نشانه بگذار.من دعا ميكنم.همه كاري كه ميتوانم بكنم، اين است. دعا، همه درخشش من است و قدر خواستنم،همين اندازه برق چشمهايم. امشب ميخواهم شاعر شوم، بزرگترين شاعر. دوست دارم همه كلمات در خدمت دوست داشتن من باشند. دوست دارم يك شعر بگويم، هزار شعر بزايد. با رديف « تو». با قافيه « تو» و با مضمون نازنين « تو». با تكه اي چوب ميخواهم قابي بسازم. روي اجزايش، با وسيله هاي نجاري، حك كنم « تو» و فردا وقتي كه از خواب برميخيزم، ببينم چارچوب اش شده است گرداگرد يك بنفشه همه شكوفه و ريشه كرده است در زمين و زمين، سراسر شده پر از چلچراغ و باغ. آن وقت در گلبرگ هر گل، نوشته باشد « تو» و دم كرده گلهاي پر از عطر « تو» بشود شفاي هر نارسايي بي دوا. --- تو ---
فقط رد پاهای خودمم بر روی خاک نقش بسته،خسته شده ام...


بندگی گــــــر شرط باشد، زندگی در کار نيست
گــــــــــــــر فشار دشمنان آبت کند مسکين مشو![]()
مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نيست
با حقارت گـــــــــــــر ببارد بر سرت باران دُر
آسمان را گو برو، بارندگی در کـــــــــار نيست
گـــــــــــر که با وابستگی داران اين دنيا شوی![]()
دورش افگن، اين چنين دارندگی در کار نيست
گــــــــــــر بشرط پايکوبی سر بماند در تن ات
جان ده و رد کن که سر افکندگی در کار نيست
زنــدگی آزادی انســــــــــــان و استقلال اوست![]()
بهر آزادی جــــــــدل کن، بندگی در کار نيست.
خداوندا ...![]()
--- تو ---

| Design By : Night Skin |



